قدرتی که دیده نمیشود؛ روایت مردانی که ستون خاموش خانوادهاند

✍️ کیوان دارابخانی
بعضی قدرتها را نمیشود اندازه گرفت.
نه صدایی دارند، نه هیاهویی، نه نشانی از خود به جا میگذارند. فقط هستند؛ مثل سایه درختی که تا وقتی زیر آن ایستادهای، آفتاب را احساس نمیکنی.
پدر برای من همیشه همین بود.
کودکیام را اگر ورق بزنم، تصویر مردی را میبینم که کمتر حرف میزد، اما هر وقت در خانه بود، انگار همه چیز سر جای خودش قرار داشت. شبها آسوده میخوابیدیم، نه چون درها قفل بودند، بلکه چون او آن سوی دیوار نفس میکشید. امنیت، آن روزها برای من یک واژه نبود؛ چهره پدرم بود.
سالها گذشت و من بزرگ شدم. خیال کردم تکیه دادن را یاد گرفتهام و دیگر به شانههای او احتیاجی ندارم. اما زندگی رسم دیگری داشت. هر بار که زمین زیر پایم لرزید، هر بار که از هجوم دنیا خسته شدم، ناخودآگاه دلم میخواست فقط چند دقیقه کنار پدر بنشینم. نه برای اینکه مشکلم را حل کند؛ فقط برای اینکه باشد.
عجیب است… بعضی آدمها راهحل نیستند؛ آرامشاند.
پدر از آن نسل مردهایی بود که عشق را فریاد نمیزدند. محبتشان را در واژهها خرج نمیکردند. عشقشان بوی دستهای پینهبسته میداد، بوی پیراهنی که از عرق کار خیس شده بود، بوی کفشهایی که سالها پیش از همه بیدار میشدند تا هیچوقت سفره خانه خالی نماند.
ما اما دیر میفهمیم.
آنقدر دیر که یک روز متوجه میشویم قامتش کمی خمیده شده، موهایش رنگ برف گرفته و قدمهایش دیگر آن استواری گذشته را ندارد. همان روز تازه میفهمیم کوهی که سالها پشت سرمان ایستاده بود، آرامآرام از باد و باران روزگار خسته شده است.
آن وقت دلمان میخواهد چیزی از گذشته را جبران کنیم؛ دستی را که کمتر فشردیم، آغوشی را که کمتر گرفتیم، ساعتهایی را که به بهانه کار، موفقیت و گرفتاری از کنارش گذشتیم.
اما حقیقت تلخ این است که زمان، اهل معامله نیست.
پدرها چیزی از ما نمیخواهند؛ نه هدیهای گرانقیمت، نه خانهای بزرگ و نه وعدههایی دور. تمام خواستهشان گاهی به اندازه چند دقیقه نشستن کنارشان است؛ فنجانی چای، چند خاطره قدیمی و این اطمینان که هنوز در قلب فرزندشان همان جایگاه همیشگی را دارند.
امروز هر بار که کنار پدرم مینشینم، بیشتر از آنکه حرف بزنم، نگاهش میکنم. به چینهای صورتش، به دستهایی که روزی برای ساختن آینده من جوانیشان را خرج کردند و حالا آرامتر از همیشه روی دسته صندلی استراحت میکنند.
و با خودم فکر میکنم…
قدرت واقعی یک پدر، در بازوانش نیست؛ در احساسی است که با حضورش به خانه میبخشد. او شاید همه مشکلات را حل نکند، اما تا وقتی هست، جهان کمی امنتر، دل کمی آرامتر و زندگی کمی قابلتحملتر است.
شاید روزی برسد که آن صندلی برای همیشه خالی بماند.
آن روز خواهیم فهمید که بعضی آدمها، فقط پدر نبودند؛ آخرین پناهگاه بیقید و شرط زندگی ما بودند.
و چه دیر میفهمیم که بزرگترین قدرت یک پدر، نه در آن چیزی است که برای ما ساخت، بلکه در خودِ حضورش بود؛ حضوری که تا هست، عادی به نظر میرسد و وقتی نیست، هیچ چیز در جهان جای خالیاش را پر نمیکند.
برچسب ها :پدر ، خانواده ، سبک زندگی اجتماعی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰