شتر در خواب دیند پنبه دانه…

افشین محمدی- روزنگار آنلاین:
قضیه ازاینجا شروع شد که یکی از دوستان نزدیک ما در تیمارستانی بستری بود و بعد از شنیدن این خبر بسیار شوکه شدیم. اما بعدازاینکه به دیدار دوستمان رفتیم با روایتی که دوستمان تعریف کرد، دستکمی از حالات این شوریدهحال نداشتیم. بحث ازاینجا شروع شد که دوست و رفیق شفیق ما خوابی دیده بود که بعدازآن دنیایش زیرورو و دگرگونشده بود. اما از او خواستیم قسمتی از خوابش را برایمان تعریف کرد. اینگونه بود که… داشتم به شهر نزدیک میشدم. از همان اول و فضایی که به چشممان معلوم بود فقط سرسبزی و باغ و بستان فضای شهر را احاطه کرده بود. اثری از هتل بینالمللی دیده نمیشد!( در سالهای نهچندان دور در کرمانشاه هتلی بود به اسم بینالمللی که از هتل بودنش فقط تابلوی روی آن موجود بود و…) آنقدر آب در شهر بود که مردم با قایق رفتوآمد میکردند.در حاشیه شهر و زمینهای کشاورزی اثری از سیبزمینیکاران اصفهانی و پیاز کاران همدانی نبود، در شهر همه به هم سلام میکردند. هیچ ماشینی به ماشین دیگر بوق نمیزد.موقع تصادف همه به هم گل هدیه میدادند. در بانکها کسی در نوبت منتظر نمیشد. گفت: حتی رئیس شعبه صبح به صبح برایم نان سنگک و آش تیمچه میآورد.کوچه خاکی در شهر پیدا نمیشد. شهرداری هر کوچه را چند بار آسفالت کرده بود حتی چهارراه دولتآباد به سمت علافها! اداره برق به هر مشترکی چند گالن برق هدیه میداد و در این کار با اداره گاز رقابت عجیبی داشتند دردادن گالنهای برق و گاز به مشترکین میداد. اداره آب هم آبهای رنگی و طعم دار به دست مشترکانش میداد. نیروهای اجرائیات شهرداری هم بهجای دستفروشان محصولاتشان را میفروختند.هیچ قصابی در بلوارهای شهر گوشت نمیفروخت و همه مغازهای با تمام امکانات داشتند که در کشور گواتمالا هم اینجور امکاناتی دیده نمیشد! فاضلابهای شهر نودونه درصد تصفیه میشدند و بعد وارد قرهسو میشدند. اداره راه تمامی جادههای اطراف شهر را تا مرکز استانهای دیگر آسفالت کرده و برای هرکدام نیم کیلو آسفالت فرد اعلا میفرستاد.تمامی تاکسیهای شهر نفری یک مسافر سوار میکردند و موقع پیاده شدن پولی را در جیب مسافر میگذاشتند.در محوطه گاراژ چند نفر به مردم قرص جوشان و ویتامین میدادند. نانواییها بسیار خلوت بود حتی مردم برای نانوا نان میپختند. سوپرمارکتها اجناس خود را در اختیار مردم میگذاشتند و حتی کلید انبارهایشان را به مردم میدادند.کلیه پارکهای شهر ورود برای عموم آزاد بود. میوهفروشیها میوههای خود را رایگان به مردم میدادند. کسی برای یارانه به بانک نمیرفت . خبرنگاران آزادانه به ادارات و مؤسسات میرفتند و با مسئولین مصاحبه میکردند.هیچ قطاری اعم از شهری و برونشهری در وسط پروژه بعد از بیست سال متوقف نمیشد. و خلاصه اینکه ما دیگر تحمل اینهمه خوشی را نداشتیم! و سریع ازآنجا دور شدیم و هرکداممان بهسوی هدفی مشترک گامهای بلند برداشتیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰